کدهای جاوا وبلاگ

قالب وبلاگ

تگرگ

مجموعه حیات وحش زندگی مجموعه حیات وحش زندگی
محصول پائیز 2009 بسیار زیبا و دیدنی
زیرنویس فارسی شده با کیفیت عالی
مستند حیات وحش (حیات)
محبوبترین و جدیدترین مستند جهان
کیفیت عالی زیرنویس فارسی اورجینال
X
تبلیغات در بلاگ اسکای

!!()

یکشنبه ۱۸/۱۱/۱۳۸۸ 

 

ساعت حدودای ۳:۰۰صبح بود که خوابم برد.دیشبو میگم.  

بد جور بی خواب شده بودم.نمی دونم چرا!!!!همش فکر. 

کی گفته شب ارومه؟؟؟!!!!!!!!!.اصلا هم این طور نیست. 

به نظر من همون سکوت شب غوغاش بیشتر از روز ه. 

یک چند باری این طرف و اون طرف شدم اما بی فایده بود.  

دیگه دیدم دارم کلافه میشم  کوکورانه دنبال گوشیم میگشتم 

بالاخره زیر بالشتم پیداش کردم.هدفونو گذاشتم توی گوشم و  

چشمامو بستم و یک اهنگ  گذاشتم.نمیخواستم ااهنگ انتخابی گوش کنم. 

واااااااااای فکر میکنین چه اهنگی رو playکردم؟   

دلم ۱۰۰پاره شده 

بی تواواره شده 

هر روز به یک جرمی سوزوندی 

دل من خسته شده .

مرغ پر بسته شده. 

میگه همینیه که هستی 

نمی شه از تو رد بشم .

بد جوری وابسته شدم.  

واست مهم نبود که بودم. 

حق من این نبود که تو حالا بهم بگی برو. 

منی که عاشق تو بودم. 

خسته شدم از این همه نیرنگ تو. 

فقط برو هر چه که دارم مال تو. 

خسته شدم از این همه در به دری 

دیگه مهم نیست که ندارمت تورو.  

دلم ۱۰۰ پاره شده. 

 

.  

((حمید عسگری))

 خلاصه این که خیلی ... ــــــــــــــــ  این از دیشب. 

واما صبح ـــــــــــــــــــــــ 

مثلا قرار بود همگی راس ساعت ۸ صبح برای انجام یک کار اداری دانشگاه باشیم

اما با توجه به اوضاع دیشب ,صبح ساعت ۶ که بیدار شدم دیدم واویلا چه چشمایی  

برام درست شده!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!دیدم این جور نمیشه رفت بیرون.  

بی خیال شدم و  صبر کردم که ورم چشمام بخوابه و بعد برم دانشگاه. 

تا ساعت ۹ دیگه کاملا ورمش درست شده بود.شروع کردم به اماده شدن و همینکه  

اومدم از خونه برم بیرون دیدم چه برررررررررفی اومده که بیا و ببین. انگاررررر تمام دنیا رو بهم دادن. تندی برگشتم و شال و کلاه و دستکشم رو برداشتم و بوت هامو پا کردم و مجهز  

راهیه دانشگاه شدم. اووووووووووووه چه خبر بود دانشگاه.همه ی بچه ها اومده بودن .  

البته کلاس ها هم دایر بود ولی با توجه به قراری که روزهای اخر امتحانات  

گذاشتیم قرار شد که هیچ کسی تا اول اسفند سر کلاس ها نره.اساتید 

 هم فقط میان حاضریه خودشمونو می رنن و یک سلام و عرض ادبی به صندلی ها و درد و دیوار میکنن و میروند.  دیگه منم رفتم که کارهای اداریمو انجام بدم دیدم دوستان لطف کردند  

و همه کارهامو انجام دادن. توی دلم گفتم اینا که کار منم انجام دادن پس چرا 

 خبر ندادن که دیگه نیام دانشگاه!!!!!!!!!!! 

توی همین فکر بودم که یک دفعه چند نفر از پشت استتارم کردند. 

الهی ی  ی ی ی ی ی ی برو بچه های گروهمون به همراه ۵  

تا از دوستان فارغ التحصیلمون که شدید مشغول کنکور ارشدن بودند.  

دیگه تازه فهمدیم که چرا بهم خبر ندادن و نگفتن که نیام.برنامه ی برف بااااااااازی داشتن....... 

منم که خوره ی این شیطنت هاااااااااااااااااااااام....فقط بهشون گفتم من این جور حال نمیکنم.  

باید گروه گروه بشیم و سر یک نوشیدنیه داغ توی این هوای سرررررد بازی کنیم. 

همه هم از خدا خواسته قبووووول کردند. من و ۴ تا از دوستان با هم یک گروه 

 شدیم و بچه های فارغ التحصیل هم یک گروه شدن....دیگه همگی رفتیم توی محووووووووطه . 

اوووووووووووووووووه چه شلوغ پلوغی بود!!!!!!....همه ی بچه ها ریخته بودن توی  

محوطه و همه به هم گلوله برفی میزدن..طرف اصلا نگاه نمیکرد که به کی میزنه.... 

فقط می ززززززززززززد...!!!!! ماهم گشتیم و  گشتیم تا  یک جای خلوت پیدا کنیم اما دریغ از یک  

جای کوچووووولووووووووو.......یک باره یک جایی به ذهنم رسید که عقل جن هم بهش نمیرسید. 

کجا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟پارکینگ اساتید.... 

بدو بدو جیم شدیم که کسی مارو نبینه..وگرنه اون جا هم شلوغ میشد .. 

تا تونستیم ار خلوتی استفاده کردیم و حالشووووووووووبردیم..... 

من که دیگه دندونک میزدم.........واقعا احتیاج به همچین تخلیه ی انرژی ایی داشتم. 

خیلی وقت بود که این جور لبخندنزده بودم....در پایان هم ما بردیم و کافی میکس داغ زدیم 

تووووووووووووووووووووووووووی رگ......جاتون خالی خیلی خیلی چسبید.همین جور که  

نشسته بودیم و داشتیم کله اهنگ میگذاشتیم وتوی اون هوای سرد نوشیدنی داغ اروم اروم 

میرفت پایین و حس ارامشی گرفته بودیم  یکدفعه دیدیم یک گروه عظیمی  از بچه ها دارن  

میان به سمتمون و تاااااازه این جا رو پیدا کردن.اگه دیر میجنبیدیم درگیر بازیشون میشدیم . 

هر چند که  حال میداد ولی دیگه توانی برامون نمونده بود و خسته شده بودیم.  

وای بچه ها خیلی محوطه ی دانشگاه زیبا شده.انشا الله از این فصلش حتما براتون 

عکس میگذارم....::))) 

 . 

.برای این ترم یک سری برنامه های اضافه بر سازمان دارم که 

 به موجب این برنامه ها ی اضافه بر سارمان باید شب ها تا دیر وقت بیدار بمونم.  

این ترم هم مثل ترم های قبلی از ۸ صبح تا ۸ شب دانشگاه هستم و بااااازم ازمایشگاهها  

بیشترررررررروقتمونومیگیرن در نتیجه مجبورم از خوابم بزنم برای این فعالیت ها. 

فردا میرم باشگاه.فوق العاده داریم.امروز که تنی به برف زدیم.فردا هم تنی به خاک میزنیم. 

چه شوووووووووووووووووووووود..انشا الله باید خودمونو برای مسابقات باشگاهی اماده کنیم. 

المپیاد که برگزار نشد.البته فقط تنیس خاکی توی این مسابقات شرکت نکرد.  

از شانس ما یک هویی س ی ا س ت و ورزش قاطی شد !!!!!!!!!!!!!!!!!!! 

 

چند روز پیش  از زیر تختم سه تارم رو دراوردم و با کمال خجالت خاک هاشو پاک کردم.  

خجالت از این که اصلا یادش نبودم.به خودم میگفتم کاش میتونستم الان بزنم.اما.... 

انشاا لله تابستون یک استاد خوب پیدا کنم .الانم می خوام بزنمش به دیوار اتاقم

که جلوی چشمم باشه و  از توی فکرش نیام بیرون.البته اگر بتونم وسط کلاسام 

timeایی رو خالی کنم میرم ببینم کدوم اموزشگاه موسیقی خوب هست.  

 :
:
:
:دیگه؟ 

دیگه سلامتی.  

پ ن ۱:حافظ دیوان فالم را گرفت. 

یک غزل امد که حالم را گرفت. 

ما زیاران چشم یاری داشتم. 

خود غلط بود ان چه میپنداشتیم.  

پ ن ۲:ممنونم که توی سکوتمم حضور داشتین. 

پ ن ۳:این روزا خیلی دارم به خودم فکر میکنم. 

به این که توی چند سال اخیر چی بود..چی گذشت. 

چی شد. و به هیچ نتیجه ای نرسیدم جزء... 

حالا نتیجشو سر فرصت در یک سری پستهای مفصلی حالا یا  

توی این وبلاگ یا توی یک وبلاگ دیگه که اگه حالشو داشتم  

افتتاح کنم مینویسم براتون. 

پ ن ۴:اخر هفته یک سفر کوچولو دارم....می خوام برم  

یک سری به خاله جونی اینا بزنم و  هم برم دکتر. 

پ ن ۵:دوستان بازم ممنونم که توی این روزا اومدین پیشم.  

پ ن ۶:ببخشید دوستان سر فرصت میام و جواب کامنتهاتونو میدم. 

امشب باید زود بخوابم که فردا صبح زود باید بیدار بشم. 

 

 

یا حق. 

خدا نگهدار. 

 

 

 

 

!! نوشته شده توسط دختر اسمونی نظرات (4)

سکوت

پنجشنبه ۱۵/۱۱/  ۱۳۸۸   

 

 

 

 س 

ک 

 . 

و 

ت 

 

 

 

!! نوشته شده توسط دختر اسمونی نظرات (10)

وای رسم شهرتان بیداد بود.شهرتان از خون ما اباد بود.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

سلام دوستان. 

سلام 

سلام. 

خوبین؟ 

دوستان ببخشید..یک خورده حوصله ی نوشتن ندارم. 

قول میدم سر فرصت بیام و بنویسم.  

فقط این روزا نمیدونم چرا تمام مدت اینو با خودم با  یک

حالت درونی خاص زمزمه میکنم. 

واسه خودم خیلی تعجب اور شده.  

برای شما م تا به حال پیش اومده؟؟؟؟

 

 

حالمان بد نیست غم کم میخوریم 

کم که نه!!!! هر روز کم کم میخوریم.  

اب میخواهم سرابم میدهند. 

عشق می ورزم عذابم میدهند. 

من نمیدانم کجا رفتم به خواب. 

پس چه بیدارم نکردی افتاب؟؟؟؟ 

خنجری بر قلب بیمارم زدند. 

بیگناهی بودمودارم زدند 

بعد از این با بی کسی خو میکنم. 

هر چه در دل داشتم رو میکنم. 

درد میبارد چو بد تر میکنم. 

طالعم شوم است باور میکنم. 

خنجری نامرد بر قلبم نشست. 

از غم نامردمی پشتم شکست. 

نیستم از مردم خنجر به دست. 

بت پرستم.بت پرستم.بت پرست.   

خوب اگر این است من بد میشوم. 

قفل غم  بر درب سلولم نزن. 

من خودم خوش باورم گولم نزن. 

من نمیگویم که خاموشم نکن. 

من نمیگویم فراموشم نکن. 

من نمی گویم که با من یار باش. 

من نمیگویم مرا غم خوار باش.  

من نمیگویم دگر گفتن بس است. 

گفتن اما دگر هیچ نشنیدن بس است.  

 . 

 .

 .

 .

 .

 .

چند روزیست حال من دیدنیست. 

حال من از این و ان پرسیدنیست 

گاه بر زمین زل میزنم. 

گاه بر حافظ تفعل میزنم. 

حافظ دیوان فالم را گرفت. 

یک غزل امد که حالم را گرفت. 

.

ادامه داره هااااا!!!!!!!!!!!!

ولی حوصله ی نوشتن بقیشو ندارم..  

 

دووووووووووستان فعلا...  

 

دلم میخواست این اپم سکوت باشه.  

اما دلم نیمود..*  گفتم دو کلمه با هاتون بحرفم.  

 فعلا. 

 

یا حق. 

!! نوشته شده توسط دختر اسمونی نظرات (11)